خرید بک لینک

پس از چند هفته خیره شدن در آینه و دیدن چهره های گوناگون در آن... در نهایت آینه تهی شد.. من به تهی ها خیره شده بودم..

چشمانم را بستم و به درونم نگریستم ... برهنه بودم... از همه رو برهنه... همه تصاویری که دیگران برایم ساخته بودند به یکباره فرو ریخت ومن با خویشتن تنهایم روبرو شدم...

همین که خود را در برهنگی خویش، در نهایت برهنگی خویش دیدم، اندک اندک فردی در من پدیدار شد که تا کنون نمیشناختم...

اکنون من دیگری در من پدیدار شده بود و من غرق در شناخت او بودم...

برچسب: بپرهیزید,نخواهید, نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

این روزها درگیر مراقبت ام... مراقبت از اخلاقم... مراقبت از وقتم... مراقبت از رویاهام...از وقتی سی ساله شدم لزوم بیشتری احساس میکنم برای مراقبت ...حس میکنم نصفی از عمرم رفته و من باید مراقبت بیشتری از نیمه ی بعدی داشته باشم... نیمه ی اوج زندگی...ن

برچسب: نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

امروز درمان مواجهه ای و چالش برانگیزی داشتم... جلسه ای پر فراز و نشیب که اولش با دعوا شروع شد... دعوا سر اینکه چرا اینقدر چسبیدم به کریمی و ولش نمی کنم... عصبانیت درمانگرم منو به خودم آورد... عصبانیت از این همه غر زدن و شکایت از وضع موجود... ماجرا

برچسب: نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

امروز به متنی برخوردم که چهارسال پیش درمورد رمان بار هستی نوشته بودم و واقعا شگفت زده شدم از خوندنش... اینه که تصمیم گرفتم متن کاملش رو با کمی جرح و تعدیل اینجا بیارم... . رمان بار هستی رو دوباره خوندم. رمان تقریبا عمیقیه و به نظر میرسه که نویسنده

برچسب: نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

مثل ظرفی که درگیر مظروفشه... درگیر میشم در مادرانگی...

فصل جدیدی از کتاب زندگی ام باز شده... فصلی که شروعش، همزمانه با باز شدن یه کتاب جدید تو این هستی... کتاب فرزند من!... کتابی که من نقش پررنگی دارم لاجرم تو چطور نوشته شدنش... و احتمالا یکی از شخصیت های اصلی اون کتاب خواهم بود... به ویژه فصل های اولش که بدون همراهی درست من بعیده درست و درمون نوشته بشه...

بعد از این مسئولیت من در برابر خودم و هستی چندین برابر میشه... و آگاهانه زندگی کردنم حیاتی تر...

این بمان تا بعد...

برچسب: نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

برای کسی که همیشه وسواس تقارن داشته، سخت ترین کار دنیا اینه که چیزی رو ناموزون ببینه و کاری نکنه... این میل شدید به توازن قطعا ریشه در نیاز شدید من به کنترل کردن اوضاع داشت ... چیزی که همیشه منو در بند میکشید... در بند تلاش برای نظم دادن... برای پی

برچسب: نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

دارم تمرین میکنم... تمرین تحمل بد دیده شدن... تحمل ناقص بودن... پذیرش خطاهای انسانی ام... تمرین بهترین نبودن... تمرین ارائه ی خودم همونطور که هستم ( و چقدر سخته که بپذیری همونی که هستی لزوما بهترین نیست...). ناگفته معلومه که چه استخونی میشکنه این

برچسب: نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

دوستی میگفت می ارزید اون باهم بودن اندک و دلبستگی به اینهمه دلتنگی و مچلیت؟ میگم بهت خورده نمی گیرم ...نخوردی باده که مست شوی... وقتی یکی پیدا میشه که آینه می گیره دستش و تو رو به تو می شناسونه... وقتی دستتو می گیره و می بردت به تاریک ترین و حیرت انگ

برچسب: نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

آدم هایی هستند که سخت ترین بحران ها را پشت سر می گذارند، بی آنکه خم به ابرو بیاورند.. کسانی که فرومی پاشند و باز برمی خیزند میشوند... بی آنکه صدای استخوان هایشان شنیده شود... کسانی که سخت ایستاده اند... کمر بسته اند به زندگی... بی هیچ ناله ای... بی ه

برچسب: نویسنده: حمید مهدوی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 14:56

صفحه بندی